تبلیغات
دغدغه های یک مامان - ننه ی دل سنگ دده ی دل نازک ببه ی تخس
بیایید روراست باشیم.

ننه ی دل سنگ دده ی دل نازک ببه ی تخس

جمعه 25 تیر 1389 10:59 بعد از ظهر

نویسنده : مژگان

 

 دوستان عزیز

  به عنوان یک مامان  با مشغله های روزانه ای که دارم  نمیتونم خطرات و

دلمشغولی هامو به ترتیب تاریخ   و با توجه به یک سیر منطقی  کامل بنویسم 

 اگه اینجور میشد  خوب بود ولی   من معمولا  از بایگانی بید زده  خاطراتم  همین جور شانسی یکی  دو برگه میکشم بیرون  درست عینهو فال حافظ   ولی قول میدم  به زودی یه سر و سامونی به نوشته هام بدم   چون اینا که تا حالا گفتم فقط  قسمت خیلی کوچکی از حرفهایی  هستش که باید بگم  دقیقا به اندازه ی  یه مشت در مقابل یه خروار .  ایندفعه براتون دو تا خاطره انتخاب کردم  فکر  کنم خوندنش خالی از لطف نباشه ولی در مورد بچم زود داوری نکنید

                               "جوجه رو آخر پاییز میشمارن "

 

پس پیش به سوی  ادامه مطب

  

 

خاطره 1

 

 خونه ی قدیمی  ما  نزدیک استادیوم  ورزشی و بلوار اصلی شهر بود . معمولا عید فطر این بلوار  رو برای  نماز گزارها  آماده میکنن  و ماهم بلا استثناء  هر عید فطر برای نماز میریم  اونجا . اون وقتی که من میخوام براتون تعریف کنم بچه 3 ساله بود  . صبح روز عید که شد دیدم چادر گل دارشو سر کرده   دست پدر مهربونشون رو گرفته و میخوان تشریف ببرن نماز .  به آقامون گفتم اینو کجا میبری ؟

آقامون : میخوام اینم از صفای نماز عید لذت ببره  باید از حالا روی معنویاتش کار کرد.

 من : حرف شما کاملا درسته   اما   با این بچه که نمیشه بریم نماز  این بچه طاقت اینهمه قنوت و رکوع و نداره  وسط نماز در میره  ها . ما نه نماز حالیمون میشه نه  عشق و صفا .

از آقا اصرار  از من انکار  تا بلاخره آقامون پیروز شد  بچه رو با خودش آورد ولی من از همون اول اتمام حجت کردم که من به عواقب این کار  ،کاری ندارم .خلاصه رفتیم نماز و پیش بینی من درست در اومد .   من رسیدم به خونه  و داشتم صبحانه آماده میکردم که  دیدم آقامون اومد با رنگ پریده  و صدای لرزون  گفت که بچه وسط نماز گذاشته رفته و  معلوم نیسن کجا رفته !

نگاهی  به شوهرم کردم و گفتم  تو توی خونه منتظرش بمون شاید بیاد خونه . اون راه خونه رو بلده . من میرم بلکه پیداش کنم .

از خونه زدم بیرون  و توی بلوار به سمت  محل نماز حرکت کردم  هنوز چند متر نرفته بودم که دیدم سرکار خانم  با چادر گل گلش داره میاد سمت خونه هیچی نگفتم  فقط از دور مراقبش بودم  ببینم داره کجا میره  که دیدم کیک و شیر به دست  رفت ورسید به خونه .من هم سریع خودم رو بهش رسوندم  . کاشف به عمل اومد که پدر مهربان  قبل  از نماز  مقدار زیادی پول داده عیدی دست بچه  و بچه هم وسط نماز اومده تا بقالی سرکوچه مون  تا کیک و شیر بخره و بعد برگشته به محل نماز  ولی نماز تموم شده بوده و خانم بدون اینکه به دلواپسی ما حتی فکر بکنه با خیال راحت و با آرامش کامل به طرف خونه برگشته  دریغ از یه ذره ترس یا یه قطره اشک .

 

 خاطره ی 2

یاسی 4 ساله

  من  مربی رشته های رزمی  هستم و در اون زمان مربی  کاراته  شرکت نفت بودم  

  اون روز بچه مریض بود و عموش توی خونه ازش مراقبت میکرد . ساعت 7 بعداز ظهر  بود  و چون پاییز بود هوا زود تاریک میشد .  وقتی رسیدم خونه دیدم  برادر شوهرم نگران داره از  در خونه میاد بیرون . پرسیدم چی شده ؟ گفت بچه از فرصت استفاده کرده زده به کوچه  چون امشب  برنامه نور افشانی توی سطح شهر هستش  و فکر  کنم  رفته روی  پل هوایی.

دلم شور افتاد . پل هوایی  نزدیک خونه ما  ما بود . تا پامو گذاشتم توی کوچه   دیدم  بچه های  کوچه با وحشت و جیغ کشان به سمت خونه هاشون میدون  و تا منو میبینن فوری از ترس  در هارو میبندن . دویدم سمت پل هوایی . دیدم  بچه داره گریه میکنه  . از گلوش خون همینجوری داره فواره میزنه   یه کارتون مقوایی دستشه که پر از خونه و یه قاشق هم دستش بود  که وقتی از خونه  زده بود بیرون  توی دستش  مونده بود .  

 تا بهش برسم به صداش دقت کردم . صدای گریش راحت بود پس خدارو شکر کردم که راه تنفسش آسیب ندیده   وقتی نزدیک شدم دیدم حدثم درست بوده و چونه اش در اثر کشیده شدن روی آسفالت خیابون قلوه کن شده بو د و بد جوری خون می اومد

 سریع بچه رو  بردم خونه  چندتا دستمال با بتادین گذاشتم  روی زخمش  به برادر شوهرم سپردم  به آقامون خبر نده تا خودم برگردم خونه  و سریع رفتم بیمارستان .

آقای دکتر گفت چون بچه دختره حیفه که الکی بخیه اش بزنه بهتره برم نخ بخیه ی خوب بخرم   رفتم و کارها رو انجام دادم  ولی پول کم آوردم و کارت شناسایی رو گرو گذاشتم . تا اومدم دکتر زخم رو شسته بود  و سعی میکرد بچه رو ساکت بکنه آخه بد جوری گریه میکرد .  دکتر گفت اگه اینجوری گریه کنه نمیشه بخیه زد to_take_umbrage.gif. من گفتم اینکه مشکلی نیست  رو کردم به بچه وگفتم : یاسی جون  گریه نکن اگه گریه کنی بخیه هات زشت میشه دیگه شوهر گیرت نمیاد .  دختر ماهم که از همون موقع عشق شوهر بود و فکر میکرد  همه ی شوهرا مثل باباش  بعله قربان گو ی اون هستن  دیگه لام تاکام نه گریه کرد و نه حرف زد .AIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts

 دکتر که اینو دید  زد زیر خنده  و گفت حالا باباش کجاست ؟ گفتم : خدا رو شکر از ماجرا بی خبره  وگرنه دو نفر رو باید ساکت میکردم  وباباش هم با این وعده وعیدها ساکت نمیشه . دکتر  دیگه نمیدونست از زور خنده چکار کنه .

خلاصه پانسمان که تمام شد بچه رو بردم خونه  باباش  هنوز نیومده بود . بچه رو سپردم به برادر شوهرم وخودم  برگشتم بیمارستان تا پولی که کم داده بودم  بدم و کارت شناسایی رو پس بگیرم   وقتی برگشتم خونه  دیدم آقامون اومده رنگش مثل گچ دیوار سفیده  و بچه هم توی بغلش بر کرسی سلطنت جلوس کرده و هر دو شون لام تا کام حرف نمیزنن یکی از ترس بی شوهری  و یکی از هول ماجرا . Whoop De Doo

 




دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: - -