تبلیغات
دغدغه های یک مامان - مامانِ بَد،بَد،بَد.
بیایید روراست باشیم.

مامانِ بَد،بَد،بَد.

چهارشنبه 5 بهمن 1390 12:19 قبل از ظهر

نویسنده : مژگان


دیروز داشتم کارهای خونه رو انجام میدادم که با به یادآوری یه خاطره یهو دلم گرفت .

شدیدا احساس گناه میکردم .

ولی مثل هر دفعه که این خاطره به یادم میاد و دلم میگیره

به خودم یادآوری کردم که از اون موقع خیلی گذشته و خدا رو شکر یاسمن حالا دیگه بزرگ شده.  راستش یه بار که یاسمن سه سالش بود *  و یه کار خیلی ناجوری کرده بود . نمیدونم باچه چیز خطر ناکی بازی کرده بود الان یادم نیست چی بود  اما  من حسابی ترسیده بودم  و لازم بود که درست و حسابی تنبیه بشه  که دیگه طرفش نره آخه حرف حساب حالیش نمیشدشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے . من هم که خیلی ترسیده بودم و هم ناراحت بودم  چند تا سیلی محکم زدمش . بچه چشماش پر اشک شده بود. خودش رو انداخت توی بغلم گریه میکرد و میگفت : مامان مامان و از دست خودم به خودم پناه میاورد.اما من که حسابی شوکه شده بودم باز هم یکی دو تا ضربه ی دیگه بهش زدم  و بعد وقتی احساس کردم که اونقدر عصبانی و ناراحت هستم که ممکنه بچه زیر  کتکهای خودم نفله  بشه  دستش رو گرفتم و بردمش توی اتاق  خواب و در رو روش بستمشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے . اونقدر گریه کردم که خودم بیحال شدم. بعد اومدم سراغ یاسی  بیچاره همون جور روی زمین خوابش برد ه بود.

من مامان بدی بودم بدِ بدِ بد

 اما راستش فکر میکنید اثر این تنبیه چه قدر موندگار بود ؟ یه ماه ؟یه هفته ؟یه روز؟ یه ساعت؟ آره تقربیا چیزی  حول وحوش یه ساعت که بچه خواب بود. آخ که این بچه وقتی خواب بود چه معصوم و دلنشین بود  و وقتی بیدار شد به قول قدیمیها انگار نه انگار که چیزی شده بود و کتکی خورده بود نه خانی اومده بود و نه خانی رفته بود.    باز هم یه بچه تخس ولوس به نام یاسمن .       

گلهایی که از قدیم توی باغ ننه بودن از ماجراهای ننه با خبرن  اما اگه دوست دارید میتونید به

خدایا .......توبه  

و

  ننه ی دل سنگ دده ی دل نازک  و ببه ی تخس    برید شاید دلتون نسبت به این ننه نرم تر بشه .





دیدگاه ها : بچه ی شیطون
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 07:45 قبل از ظهر