خدایا دختر شوهر دادن چه سخته !
یکشنبه 3 مرداد 1389 08:28 بعد از ظهر
دخترا و پسرای عزیزم
دلم میخواست روال قبلی وبلاگمو دنبال میکردم ولی یه حرفایی برای گفتن وجود داره که اولویت خاص داره . توی این مقطع زمانی که بازار خواستگاری و بعله برون و غیره.............. توی خونه ی ما داغ داغه، دغدغه های دل یه مامان افزایش چشمگیری پیدا کرده .
حالا جای شکرش باقیه که من پسر مورد علاقه دخترم رو تاحدودی میشناسم .
خیالم راحته که مصطفی پسربا ایمان و خداشناسیه و این از همه مهم تره نمیخوام شعار بدم اما یه چیز مشخصه اگر مصطفی بیرون از شعار و ظاهر سازی دل با خدایی داشته باشه ، سعی میکنه تمام کاراش در مسیر جلب رضایت خدا باشه . هر چقدر با ایمان تر باشه کمتر تنبلی و سستی میکنه توی درس و کار تلاش بیشتری میکنه . دل همسر و مادر و پدرش رو نمیشکنه و سعی میکنه دل اونا رو بدست بیاره . مهربون و بی ریا و صمیمی میشه و خیلی نکات مثبت دیگه که البته اینا با متعصب بودن و بسته فکر کردن خیلی فرق میکنه . من در وجود پسرم مصطفی خیلی از نکات مثبت رو دیدم که استقامت و پشتکار میتونه تضمینی باشه برای آینده روشنش و البته گذشت زمان همه چیز رو روشن میکنه
البته نمیگم بی نقصه همونطور که همه ی ما پر از نقص و اشکالیم اما خوبیهاش به این نقاط ضعف میچربه چهار چوب شخصیت کامل و درستی داره اما هنوز نوپا و سسته باید دید که سختی های زندگی و مشکلات از اون چی میسازه .
اون و یاسمن آمادگی برای تشکیل خانواده رو ندارن ولی هردو مسیر ی قرار دارن که برای در مسیر درست موندن و به مقصد رسیدن باید تلاش زیادی بکنن .
برای همین برنامه ای برای ازدواج سریع و زود ندارن .من هم به نظرم میرسه که اونا مدتی رو نامزد باشن تا بتونن بیشتر به آیندشون فکر کنن و هم ثبات بیشتری برای تشکیل خانواده پیدا کنن. و به ما بزرگترا ثابت کنن که میتونن روی پای خودشون وایسن .


اما یه نکته ای اینجا هست
که منو نگران میکنه خانواده مصطفی خانواده ی خون گرم و راحت ، با محبت ، مذهبی و مومنی هستن به ظواهر زندگی زیاد اهمیت نمیدن اما ضروریات زندگی رو خوب میشناسن و فراهم میکنن.از مادر و پدر و کلا خانواده ی مصطفی خوشم اومد . به نظر میاد که اهل معاشرت و تفریح و مسافرت باشن . از نظر سطح زندگی هم به ما میخورن که خوب این خیلی عالیه ولی اونچه نگرانم میکنه سطح انتظار اونا از دخترم به عنوان عروسشونه . یاسی دختر خون گرم و با محبتیه اما نمیدونم میتونه خودش رو با فضای مذهبی خانواده ی مصطفی تطابق بده ؟ هر انسانی برای خوش بخت بودن باید اول خودش رو دوست داشته باشه و به وجودش افتخار کنه تا بتونه دیگران رو دوست داشته باشه . خانواده مصطفی اگر دخترم روو رو اونجور که هست قبول نداشته باشن و سعی در تغییر اون داشته باشن این باعث ایجاد فشار و استرس میشه ویاسمن احساس راحتی نمیکنه . میترسم یاسمن در مسیر تلاش برای مقبول بودن توی خانواده ی مصطفی دچار مشکل بشه و احساس اعتماد به نفس خودش رو از دست بده . شاید ترس من زیاد از حد باشه اما بی دلیل نیست و شاید با شناخت بیشتر خانواده ی مصطفی این نگرانی ها از بین بره .



این مطلب خیلی طولانی شد خدا حافظ تا مطلب بعدی با عنوان " مژگان نگو بگو عباس آقا" 
دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: - -
وقتی مامان بچه بود
دوشنبه 28 تیر 1389 11:44 قبل از ظهر
عزیزان مامان . 
دخترا و پسرای گلم . 
از آنجا که فشار شدیدی از جانب اطراف و اکناف و اشخاص حقیقی و حقوقی به این مامان بیچاره و بی پناه وارد میاد تا حقایق رو پشت پرده پنهون نکنکم
و بر اساس این اصل که نگفتن نیمی از حقیقت عین دروغ گویی میمونه ، لذا در پیشگاه همه ی وبلاگ نویسان عزیز سوگند یاد میکنم که راست بگویم و جز حقیقت چیزی ننویسم .![]()
بنا بر این اصل تصمیم گرفتم یک مقدار از حقایق مخفی رو که در پس پرده قرارداره به شما نشون بدم . البته اعتراف کردن به خطا یا کار خیلی سختیه . ![]()
حتما این ضرب المثل رو شنیدید که " حلال زاده به دائیش میره " خوب از اونجا که بچه های من دائی ندارن به ناچار به ننه شون میرن .![]()
لطفا تشریف بیاورید ادامه مطلب![]()
ادامه مطلب
دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: - -
ننه ی دل سنگ دده ی دل نازک ببه ی تخس
جمعه 25 تیر 1389 10:59 بعد از ظهر
![]()
به عنوان یک مامان با مشغله های روزانه ای که دارم نمیتونم خطرات و
دلمشغولی هامو به ترتیب تاریخ و با توجه به یک سیر منطقی کامل بنویسم
اگه اینجور میشد خوب بود ولی من معمولا از بایگانی بید زده خاطراتم همین جور شانسی یکی دو برگه میکشم بیرون درست عینهو فال حافظ ولی قول میدم به زودی یه سر و سامونی به نوشته هام بدم چون اینا که تا حالا گفتم فقط قسمت خیلی کوچکی از حرفهایی هستش که باید بگم دقیقا به اندازه ی یه مشت در مقابل یه خروار . ایندفعه براتون دو تا خاطره انتخاب کردم فکر کنم خوندنش خالی از لطف نباشه ولی در مورد بچم زود داوری نکنید
"جوجه رو آخر پاییز میشمارن "
پس پیش به سوی ادامه مطب
ادامه مطلب
دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: - -
ای خدااااااااااااااااا توبه
پنجشنبه 24 تیر 1389 11:02 بعد از ظهر
دوستان عزیز توجه بفرمایید یه مادر بی پناه با یک عدد دختر بچه ی لوس وتخس
و یک عدد شوهر بچه پرست که جونش برای یکی یدونه ی حسن کبابیش میره چکار میتونه بکنه
در واقع به هر کسی از جور و ستم این دو نفر بناله کار به جایی نمیبره و تازه جواب هم میشنوه که تو حسودی و به بچه ات حسودی میکنی و غیره.............
برای اینکه عمق فاجعه رو متوجه بشید از شما دعوت میشه به سناریو های زیریه نگاهی بندازید.
ادامه مطلب
دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: - -
سناریو زندگی 1
چهارشنبه 23 تیر 1389 09:46 بعد از ظهر
![]()
شده حکایت ما مامانا !
بدویید برید ادامه مطلب یکم بخندید
.gif)
ادامه مطلب
دیدگاه ها : همدردی
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 تیر 1389 09:49 بعد از ظهر
تعداد کل صفحات : 9 ... 5 6 7 8 9
تبلیغات 
